هرچند همين الان اين بحث ها رو خوندم و ديگه تالار و وبلاگ هم مثل سابق نيست و آدم رو ياد شهر هاي متروكه مي ندازه اما دلم نيومد چيزي نگم و بگذرم شايد يكي دوباره اومد اين سطر ها رو دوباره خوند .
اسير زندگي و عالي ، يك بار ديگه چيزهايي رو كه نوشتين بخونيد.
شايد ديگه اون حرفهايي رو كه نوشته بودين را ديگه قبول نداشته باشيد .
خواستم بگم آدمها تغيير مي كنند ، بعضي وقتها چيزي رو كه امروز فكر مي كنيم درسته يك زماني مطمئن بوديم غلطه و برعكس ، اين مهمترين چيزي بود كه توي عمرم ياد گرفتم اينكه در مورد هيچ چيز مطمئن نباشم ، و هيچ وقت فكر نكنم چيزي رو كامل درك كردم و فهميدم.
چيزهايي كه عالي گفتن فكر هاي زيبايي هست كه منو ياد دو سه سال پيش خودم مي ندازه .
و چيزهايي كه اسير زندگي گفت منو ياد يكي دو سال پيشم .
همه ما از يه سني حس تنهايي مي كنيم ، براي همين هم دنبال يه نفر هستيم كه تنهايي مون را باهاش قسمت كنيم ، و از اونجايي هم كه هيچ تجربه اي از روابط عاطفي نداريم توي اولين ارتباط عاطفي به شدت وابسته مي شيم و بعلت همون بي تجربگي خيلي زود هم شكسته و سر خورده ميشيم .
بعد به كل عشق و زندگي شك مي كنيم ، حتي به خدا شك مي كنيم .
بعنوان كسي كه همه اين حس ها رو تجربه كرده بهتون مي گم خودتون رو توي اون عشق سابق حبس نكنيد
سعي كنيد با چند نفر ديگه دوست بشيد ، لازم نيست عاشقشون باشيد ، فقط باهاشون حرف بزنيد، توي اين ارتباط ها به چيزهايي مي رسيد كه خيلي با ارزشه، مطمئنم ديدتون عوض مي شه و نه اينطور كتاب زده حرف مي زنيد و نه اينكه همه دنيا رو سياه مي بينيد.
اين مرحله از زندگي هم مي گذره و كم كم با حقيقت هاي زندگي عميقتر اشنا مي شيد ، صبور باشيد و هيچ وقت به خدا شك نكيند.
اميدوارم هر دوتون 10 سال بعد كنار كسي باشيد كه از ته دل دوستش داريد و اون هم هيمن حس رو بهتون داره.